|
دیدم این شعره هم با خودم تناسب داره هم اسمم حیفم اومد نذارمش اینجا...
نیلوفر نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 11:0 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
سلام دوستای خوبم امیدوارم حال همتون خوب باشه . دوباره بعد از نزدیک به یک سال برگشتم. راستش یه مدت دیگه حال و حوصله نوشتن نداشتم اما امشب یه دفعه یاد این وبلاگو خاطرات گذشته افتادم وقتی رفتم تو قسمت نظراتو اینهمه لطف و محبت شما دوستان و نظرات زیباتو خوندم حیفم اومد تو این روزا که اوضاع احوال روحیم یه مقدار بهتر شده بی خیال این وبلاگ بشم واسه همینم میخوام دوباره کارمو شروع کنم البته امیدوارم که شماها تنهام نذارین و بازم همراهیم کنین. مطلب خوبی واسه شروع دوباره ندارم اما چون تو نظرات بعضی دوستان ازم یه عکس خواسته بوده تصمیم گرفتم یه عکس واستون از خودم بذارم که تو قسمت معرفی وبلاگ میبینین. قول میدم شنبه با یه مطلب خوشکل برگردم. قربون صفای همتون دوستون دارم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 8:26 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
رفتی و قسمتی از آسمان شدی ، امیدی برای باریدن ابرهای سپید دل در قفایت در کوچه ها جا ماند و انگار کسی به یاد چشمانت پشت درها تنها ماند... خدایا ! به تو پناه می برم از سنگهایی که شیشه قلبم را می شکنند ؛ از این همه وهم و سکوت ؛ از کوه درد و اندوه روییده بر شانه ها ؛ خدایا ! خوب می دانی که هر شب در اشک چشمانم غسل می کنم و بر بستری از اندوه و درد می خوابم و آرام آرام تو را فریاد می زنم پس؛ ای یکتای بی همتا ، مرا دریاب ... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 4:25 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 11:49 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
چه زیباست اینکه
گناهانمان پیدا نیستند و گرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم میبایست زیر باران زندگی کنیم و چه نیکوست اینکه دروغهایمان شکلمان را دگرگون نمی کند در غیر این صورت حتی یک لحظه هم یکدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم تو را به خاطر اینهمه مهربانیت سپاس... هزاران سپاس یادمان باشد که امروز طلوع دیگری ندارد آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست این فرصت بی تکرار عشق است و معما نیست + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 9:46 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
وقتی کسی رو بیش از اندازه واقعیش برای خودمون بزرگ می کنیم کوچکترین عمل احمقانه اش بزگترین ضربه برای ما خواهد بود ... !
فاصله گرفتن از آدمایی که دوسشون داريم بي فايده است . زمان به ما نشان خواهد داد كه جانشيني براي آنها نخواهد بود ... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 10:3 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
سلام دوستای خوبم بعد از یه وقفه خیلی طولانی چند ماهه دوباره اومدم. خیلی وقت بود دیگه حال و حوصله نوشتن تو وبلاگو نداشتم فقط واسه خودم می نوشتم اما الان چیزی فهمیدم که هر کاری کردم نتونستم تو دلم نگه دارم . آخه خیلی سخته بعد از شیش ماه بی قراری و خون دل خوردن تازه بفهمی بزرگترین مسبب بدبختیات بهترین دوستت بوده بفهمی دوستی که بهش اعتماد داشتی بهت خیانت کرده و عشقتو ازت گرفته. من امروز صبح بعد از شیش ماه فهمیدم دوستم بهم نارو زده .دو روز بعد از اینکه اونیکه دوسش داشتم با خونوادش و با روی باز اومدن خونمون خواستگاری یهو ۱۸۰ درجه رفتارش عوض شد و سر بهانه های الکی همه چی رو تموم کرد . دارم دیوونه میشم . این دومین دفعه است که از دوستام ضربه ی سنگین می خورم. دیگه نمیدونم چی بگم . شماها اگه جای من بودین چیکار میکردین....؟!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 3:28 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چکونه میگریم . تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان .... یادت میاد همیشه یا خودت واسم می خوندی یا آهنگشو واسم میذاشتی. همون که معین میخوند: قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم... یادته همیشه می گفتی هیچ وقت تنهات نمیذارم ؟ یادته می گفتی تا آخرش باهاتم؟یادته می گفتی با تو معنی عشقو فهمیدم؟اره؟پس کو؟چی شد؟ چی شد اون همه عشقت؟مگه نمیگفتی عاشقمی؟ مگه نمیگفتی دوسم داری؟به همین راحتی زدی زیر همه چی؟پس عشق من چی؟ قلب و احساس من چی میشه؟آخه جواب این دل تنها و عاشق و شکستمو چی بدم؟بگم تو راحت شکستیش بی وفا؟اینه رسمش؟ اره اینه؟... راستی.. کم کم داشتی از یادم میرفتی. اما نه هیچ وقت نمیتونم فراموشت کنم حتی اگه بمیرم..اخه بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دوست داشتم . هنوزم دار. اخ که تو با منو این دلم چه کردی پسر....؟! نمیدونم این روزا چی شده که دوباره هوات بدجور زده به سرم اونم موقع امتحانا اخه تو که دیگهبر نمیگردی پس چرا ولم نمیکنی؟...چرا نمیذاری برم دنبال زندگیم؟ فکرو خیالت دراه دیوونم میکنه ... لعنت بر شیطون... لعنت به من... لعنت به تو و این زندگی...! یادته آخرین بار بهم چی گفتی؟همون موقع که بهت گفتم تو که منو دوست نداشتی پس چرا این همه وقت منو بازی دادی و بهم دروغ گفتی؟یادته اروم و صبور مثل همیشه اشکامو پاک کردی و گفتی( هنوزم میگم دوست دارم ) این جملت هنوز دراه تو گوشم زنگ میزنه. پس چرا؟ اخه چرا اونجوری کردی؟چرا گذاشتی رفتی؟ چرا بعدش با اینکه همه چی داشت درست می شد از رو حرفت کوتاه نیومدی و غرورتو به من ترجیح دادی...؟! اخ که چقدر سخته بخوام قلب شکستمو از دیگران پنهون کنم !اخ که چقدر سخته بخوام بی خیال غرورو احساس له شدم بشم ... اخ که چقدر سخته فراموش کردنت ...اخ که چه دردی داره الکی خنددین و شاد بودن جلو خونوادم تا بشهون بگم بابا جان ! عزیزای من ! من اونو فراموش کردم... ( اما واقا اینه؟ فراموشت کردم؟ اصلا میتونم فراموشت کنم؟) اخ که چه سخته شبایی که تا بهت فکر نکنم خوابم نمیبره... محسن ! اگه بدونی از اون موقع تا حالا یه شب نبوده که متظر نباشم ت همه برن بخوابن و اون موقع برم تو اتاقمو درو قفل کنمو از ترس اینکه کسی صدای گریمو نشنوه سرمو بکنم زیر پتو واینقدر گریه کنم تا خوابم ببره... اگه بدونی چه لذتی داشت وقتی منتظر بودم تا یه فرصت به دست بیارمو تو خونه تنها بشم و یه دل سیر با خیال راحت گریه کنم.... خیلی دلم میخواد بدونم تو چه حالی داری... خیلی دوست دارم بدونم تو داری چیکار میکنی؟ اما میدونم هیچ وقت حالی رو که من داشتم تو نداشتی... اخرین بار مامانت به خواهرم گفت فقی دو سه روز حالت بد بوده ولی بعدش همه چیز واست عادی شده...! از اون موقع دیگه ازت خبر ندارم... هیچی... هیچی... یعنی هیچ راهی ندارم که بخوام ازت باخبر بشم... میترسم بهت زنگ بزنم یا اس ام اس بدم ...!!!!!!!!! اما من ۲ روز تو بیمارستان بودم فقط و فقط به خاطر تو . اینو میدونستی؟؟؟! هنوزم سوالای زیادی تو ذهنمه که تو به هیچ کدومشون جواب ندادی. حتی ازت پرسیدم ولی چیزی نگفتی...مثل همیشه فقط سکوت کردی... سکوت... وای که این سکوتت همیشه دیوونم میکرد... راستی... چند وقته یه سوال افتاده به جونم و شب و روز راحتم نمیذاره داره دیوونم میکنه...:( بعد من کی قراره بیا پیشت؟! کی قراره جای منو بگیره محسن...؟! ) بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 8:51 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
مرگ گلهای اطلسی گریه نکن واسه کسی به جون عشقمون قسم واسم نمونده نفسی مرگ گلهای اطلسی جون خودم، نه هر کسی تو واسه من عزیزتر از هر نفسی، یا هر کسی مرگ گلهای اطلسی من پرم از دلواپسی به اسم ناز تو قسم تو واسه من مقدّسی مرگ گلهای اطلسی تو این شبای بی کسی نگو به من نمیرسی مرگ گلهای اطلسی ... من نبردم از یاد لحظه ی ریبایی که تو مرا به فراسوی نگاهت بردی و در آن لحظه ی رویین عشق من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم ولی افسوس که بردی از یاد قلب تنها و ترک خورده ی من که فقط مال تو بود ... ( خاک تو سر بی لیاقتت کنن .... !!!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 9:32 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو.مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ... در عمق چشمان زیبایه تو مفهومیست به نام عشق که در قلبت نهفته دستان تو تنها دستان آشنا با من است،چشمان تو تنها آشنا با من است،زان پس بدان خاک را برای تو گل می کنم ودنیا را برایت گلستان ! + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 11:2 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
تو در خوابی و غرق رویا و نمی بینی پریشانی نگاهی پر از خواهش و سقوط دستانی خالی را ! تو تپش های خسته یک قلب افسرده را نمی بینی ! + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 10:22 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
سلام سلام دوباره اومدم . اما این دفعه یه آپ تازه دارم و راستشو بخواین این متنی رو که می خوام واستون بذارم خودم یه زمانی نشستم نوشتم اونم واسه دل عاشقم و واسه اونی که یه زمانی خیلی عاشقش بودم. اما قرار نبود هیچ وقت اینو بذارمش تو وبلاگم . اما الان دیگه نظرم عوض شده چون اونی که یه زمانی خیلی دوسش داشتم بهم نامردی کرد و الان دیگه دوسش ندارم.اینو یه زمانی نوشته بودم مخصوص خودش اما دیگه واسه اون نیست یعنی واسه هیچ کس نیست ( چی گفتم؟! به به ! ) الانم که گذاشتمش اینجا به خاطر اصرار دوستم بود که میگفت این جمله ها حیفه فراموش بشه ولی من میگفتم اینا باید فراموش بشه و هنوزم همینو میگم ولی به گل روی دوستم گذاشتمش اینجا . بهترین و عاشقانه ترین سلام ها تقذیم به تو و تقدیم به کسی که حس بودنش بر من شوق زیستن داد. ای محبوبم و ای یگانه ترین یگانه ام ! بگذار دستانم را به دستانت بسپارم تا به یاد آورم گرمای وجودت را که روزی در نهایت سادگی و صداقت در دستان پر مهرت حس کردم تا به یاد آورم عشقی پاک را که روزی در زیبایی مسحور کننده نگاه زلالت به آن ایمان آوردم تا به یاد آورم روزی را که هردو عاشقانه به هم دل دادیم و به یاد آورم عهدی شیرین را که با هم در همان حس و حال عاشقی بستیم. چه زیبا در خاطرم تداعی می شود اولین بار آغوش گرمت که در سرمای سخت زمستان با گرمای دل انگیزش جانی دوباره گرفتم گویی که بار دیگر متولد شده ام و اکنون به آن گرما زنده ام. چه آسوده ام و چه آرامم در کنار تو . معشوقم ! بدان که این لحظه ها بهترین شیرین ترین لذت بخش ترین و عاشقانه ترین لحظات زندگی من است تا زمانی که جان بر این کالبد فانی تن دارم. اما افسوس و صد افسوس که در گذر ثانیه ها چه ساده و چه اسان می گذرند این شیرین ترین و لذت بخش ترین لحظات زندگی من. اما مرا از این گذر باکی نیست چرا که این نیز خود غنیمت است برای من و دل بی تابم که در کنار تو به دور از ترس ها و هراس ها و فارغ از غم ها و سختی های زندگی به آرامشی وصف ناپذیر می رسم. حال چه خوب به یاد دارم ان زمانی که تنها برای یک لحظه در آسمان صاف و آبی چشمانت خیره شدم و آن یک لحظه من و این دل تنهایم را یک عمر عاشق و شیدایت کرد عشقی که تا به آن هنگام هرگز تجربه نکرده بودم . یک لحظه به تو خیره شدم ودر آن یک لحظه چه سهل و آسان بی آنکه بدانی روحم را به تسخیر خود در آوردی و چشمانت چه زیرکانه تمام زندگی مرا از آن خود کرد. ناگاه بی اختیار دل دیوانه ام لرزید و حسی غریب درونم جوشید . حسی عاشقانه. حال چه خوشحالم از داشتن این حس و چه مغرورم و به خود می بالم از داشتن تو که برایم بهترین و عزیز ترینی. و اکنون تو برایم یه بهانه ای. یک بهانه خوب عاشقانه برای بودن زیستن عاشق شدن و عشق ورزیدن. اینم از اپ جدیدم . حالا به نظرتون اون یارو با اون همه نامردی ارزش این حرفا و این جمله ها رو داشت یا نه؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 11:50 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
يه توپ دارم قلقليه موهاي سرم فرفريه آپ جديد نداشتم سرت كلاه گذاشتم + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 7:12 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
هرچی با خودم فکریدم دیدم اینجوری نمیشه فهمیدم که با خاطرات تلخ و شیرین گذشته نمیشه زندگی کرد . آخه تا کی شب و روز به خاطر یه نامرد اشک بریزم و از درون داغون شم؟ به خاطر کسی که دیگه واسش ارزش ندارم . به خاطر کسی که از نظر اون یه دروغگو بیشتر نیستم !!! دیگه بسه دیگه هرچی خودخوری کردم بسه! از این به بعد میخوام مثل بقیه ی مردم زندگی کنم یه زندگی ساده و صمیمی با خانواده ای که از ته دل دوسشون دارم با خوانواده ای که دیگه ترجیح میدم عاشق اونا باشم . دیگه میخوام خودم باشم همون دختر شر و شیطون همیشگی همونی که همیشه یه ملت از دستش عاصی بودن! همونی که وقتی می رفت تو کلاس به قول استاد به بچه ها انرژی میداد این اواخر دیگه همه داشتن شک میکردن چه مرگمه! به قول خودشوت تابلو بودم آخه شماها بگین با اون اوضاعی که داشتم چه جوری میتونستم بگم و بخندم؟ راستشو بخواین خودمم دلم واسه اون ... قبلی تنگ شده بود خودمم خسته شده بودم میخوام شخصیت قبلیمو از نو بسازم حتی بهتر و شادترشو بدون اینکه به گذشتم فکر کنم! هرچند فراموش کردن کسی که دوسش داری سخته اما گاهی اون لیاقتش رو نداره منم دارم فراموشش میکنم میخوام مثل بچه ی آدم درسمو بخونم و زندگیمو بکنم اونم شاد . گور پدر گذشته ها...! به قول داداشم بی خیال دنیا خودتو عشق است ... تا حالا اون بی وفایی کرد بذار یه خورده هم ما بی وفا شیم اینهمه وفاداری کردیم به کجا رسیدیم؟؟؟؟ شاید بعضیاتون سرزنشم کنین که چه جوری میتونم ی خیال باشم بعضیاتونم تحسینم کنین! ولی من خیلی فکر کردم و این تصمیمو گرفتم ، بیشتر از اونی که فکرشو بکنین . الانم از تصمیمم راضیم! هنوزم در مورد عشق می نویسم اما نه فقط در باره جدایی ها در باره همهچیش همه چی... درمورد زیباییهاش ، حتی درمورد تلخیاش که اونام شیرینن . از نظر من عشق همیشه زیباست اما باید این شیرین ترین حس زندگیتو به کسی که لایقشه تقدیم کنی! به قول معروف ( یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم ! ) بد میگم؟؟!!! راستی میخوام یه حالو هوای دیگه به وبم بدم . نظرتون چیه اگه آهنگشو عوض کنم؟؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 3:56 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
هنوز پشت هر در بسته ای ترا جستجو میکنم ،با هر نگاه ساده ای تا انتهای چشمانت غرق میشوم ،دستانم از سردی نبودن تو میلرزد چون زمستان، دل خسته ام پر از تاول ست، در دلم باران میبارد ، زمینش یخ زده است، دستانم میلرزد، تنم سرد، است فکرم در تابوت خالی تن سرد خیابان به انزوا رفته است کاش میشد دلم را در گوشه ی شیشه ای آسمان نگاهت ، دفن میکردم تا ترا در ترانه های پائیزی جستجو نکند.در دلم رخت های کثیفی میشویند سینه ام طاقت آه هایم را ندارد کاش میتوانستم احساسم را در بی نهایت شب به خاک بسپارم یا نگاهم را از روزهای رفته پنهان کنم دلشوره ی خاطرات دور ، مرا به تباهی کشیده است ! از پنجرهی نگاه تو خاطره ماند
آری با تو هستم ؛ با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است !!
ای بهار زندگی ام پس برگرد که من تنها به امید دیدن دوباره تو زنده ام ! + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 5:18 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه پذيرفتي ، چه فريبنده آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه با تو خوش بودم ، چه کودکانه همه چيزم شدي ، چه زود نيازمندت شدم ، چه حقيرانه به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي ، چه ناجوانمردنه واژه غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بي رحمانه و من سوختم ، چه عاشقانه ولی هنوز هم دوستت دارم غریبه . چه تنهايم نه پنهانم نه پيدايم نه آرامي به شب دارم نه اميدي به فردايم چه اميدی ؟ چه فردايي ؟ چه پنهاني ؟ چه پيدايي ؟ اگر خوشحال اگر غمگين چه فرقي داره تنهايي ؟؟ تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شبهاي تارعشق مي اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 10:45 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای عشقی که مرده است ؛ بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای صداقتی که کمرنگ شده است ؛ بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای غمها که یکنواخت شده است ؛ بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای آرزوها که از بین رفته اند ؛ بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای محبت ها که ساکت شده اند ؛ بگذار گریه کنم ....... نه برای تو ... برای آدمیان که بی تفاوت شده اند . پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟ بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق می کنم میمیرم اگه تو دور شی از من دست دست دو تا پا ، یاد تو مونده اینجا یاد میاد می گفتی بی تو نمیرم هیچ جا؟ من ... ؟ من ... ؟ یه عاشق همون مجنون سابق ! + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 7:58 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 11:31 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
خدایااااااااااااااااااا ! چقدر سخته که دلت پر از درد باشه و جرات نداشته باشی به کسی بگی چون می دونی سرزنشت می کنه ! چقدر سخته که تو دل شکسته ات یه غم بزرگ داشته باشی و مجبور باشی به زور لبخند بزنی و بخندی و الکی شاد باشی تا مبادا کسی غم دلتو بفهمه ! چقدر سخته اونی که دوسش داری یه چیزایی رو باور داشته باشه که واقعیت نداره و تو نتونی هچی جور بهش ثابت کنی حتی بهت بگه من قسم دخترا رو باور ندارم ! چقدر سخته که گوشیت همیشه تو دستت باشه و گوشات جز صدای زنگش هیچی رو نشنوه و شب و روز منتظر زنگ یا اس ام اسش باشی و هر بار که صدای گوشیت بلند بشه با شوق بری طرفش در حالی که می دونی غرورش هرگز بهش اجازه نمیده بهت زنگ بزنه اما بازم هربار واسه برداشتن گوشیت اشتیاق داشته باشی ! چقدر سخته که همه ی خاطرات و یادگاریاشو از بین ببری و بازم نتونی فراموشش کنی آخه تو هنوزم دوسش داری ! چقدر سخته که هرکاری می کنی و هرجا که می ری اون توی ذهنت باشه و تو حتی نتونی به یاد خاطره هاش گریه کنی و اشک بریزی آخه همه می گن این دختره باز چه مرگشه ! خدایا دلم شکسته ! خدایا تنهام ! اونی که فکر می کردم همیشه باهام می مونه سر یه موضوع الکی با یه بهونه پوچ و یه خیال واهی که ساخته توهمات ذهن خودش بود منو گذاشت و رفت حتی بدون خداحافظی ! خدایا با این که اون خیلی بهم بد کرد با اینکه قلب کوچیکمو شکست و یه زخم بزرگ روش جا گذاشت اما تو همیشه مواظبش باش . هم مواظب خودش هم قلبش . مبادا اونم یه روز قلبش مثل من بشکنه ! این حرفا و خیلی حرفای دیگه حرفایی هستن که شب و روز با خودم تکرار می کنم و بهش فکر می کنم و هزار بار تو خودم می شکنم و فقط می گم صبور و منتظر باش قلب شکسته ام . ! عاشق تنهای ایرونی + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 10:54 قبل از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
می پذیرم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که شبها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی سر کلاس ادبیات معلم گفت فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتی ... رفت ... ساکت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود . معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت ... رفت ... رفت ... . رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد . رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ... کارم از گریه گذشته است به آن می خندم . یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این صدای تنهایی بود کهغم را برایم هدیه آورده بود . او چه میدا نست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم . ای سکوت ! صدایم کن . تنها تو از صدای دلم آگاهی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی ست . غم من آن است. + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 10:29 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 3:7 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ... آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ... آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ... آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ... آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی... آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری... می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ به سوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند ؟... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 2:39 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
من خودم خیلی این دوبیت شعرو دوست دارم امیدوارم شماها هم ازش خوشتون بیاد ... گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم بعد از این بوسه دگر بار خطایی نکنم توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم باحال بود نه؟؟؟؟؟؟!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 3:22 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
ماهى هميشه تشنه ام زير بال مرغكان خنده هات اى هميشه خوب ! ماهى هميشه تشنه ام فريدون مشيرى + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 8:59 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 7:27 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 7:10 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
من سؤالی دارم ؟ تپش قلب من از بابت چیست ؟!!! من به دنبال کسی می گردم که دلیل تپش قلب مرا می داند.!!! + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 6:21 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ... ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ... به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ... + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 6:9 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
الهی نازیییییییییی!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 3:33 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 3:19 بعد از ظهر توسط ۩η!ΓσƒДЯ۩ |
|
| ||||||